
حکایت بندگی!!! البته بندگی چی و کی نمیدونم!
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.
This entry was posted on فوریه 13, 2009 at 11:36 ب.ظ. and is filed under Uncategorized. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.
فوریه 14, 2009 در 6:05 ق.ظ. |
martike hasahri khejalat nemikeshe
فوریه 14, 2009 در 11:30 ب.ظ. |
سلام بر شما
این داستان را تا کنون نشنیده بودم به خاطر نقل آن از شما تشکر می کنم. دوست من توجه داشته باشید که یکی از مسایلی که به شدت مورد نهی دین ما قرار گرفته است آن است که نگاه به دیگران از روی لذت غیر سالم باشد. این شکل نگاه می تواند به گناه منجر شود. هرچند نگاه به روی زیبارویان اگر بدون قصد لذت غیر سالم باشد، موجب گشادگی در روحیه آدمی می شود. داستانی که نقل کردید به همین دستورات اشاره دارد. شیخ مقید بنابراین نقل از چنین نگاهی که مورد نهی است خودداری می کرده است و هر عملی که انجام فرامین دینی باشد در راستای بندگی خداوند قرار می گیرد. این مطلب هم لازم به ذکر است که انسان هر مقدار هم که از نظر علمی و تقوی در اوج باشد، ممکن است به گناه آلوده شود بنابراین سعی می کنند که مقدماتی را احیانا منجر به گناه شود را ترک کنند. این است سر کاری که شیخ مفید انجام داده است. باز هم به خاطر نقل این داستان آموزنده از شما تشکر می کنم.
فوریه 14, 2009 در 11:44 ب.ظ. |
جالبتره كه بدونيد اين تصوير رو خود بنده از بروشوري كه كنسولگري ايران در امارات چاپ كرده بود اسكن و منتشر كردم … امروز هم از كتاب كوچه اظهارنظرات ابلهانه اي درباب هايي كه فقط تخصص ملاهاي حيوون صفته ارسال كردم كه مطمئنم بزودي به دستتون ميرسه .
فوریه 15, 2009 در 1:05 ب.ظ. |
بَهبَه، بَهبَه؛ طیّبالله انفاسکم، طیّبالله انفاسکم…
فوریه 15, 2009 در 2:07 ب.ظ. |
ایول جالب بود